نمی دونم از کجا باید شروع کنم ( شایدم درد دل زیاده)...
در لحظه سرنوشت سازی از زندگیم قرار دارم. مثل همیشه یه دو راهی...
نمی دونم برم یا بمونم تا غرق بشم نرسیدن مقصد ماست شیرینیش هم
همینجاس (شاید)
ولی میدونم که میمونم غرق میشم میرم از خاطر و از یاد...
راستش من دانشجوی تبریزم ۲ سال اونجا بودم با همه سختی ها و مرارت هاش
حالا میخوام بر گردم شهرم (مشهد). یعنی میخوام انتقالی بگیرم.
به خاطر مشکلات زیادی که دارم ولی...نمیتونم خاطرات اونجا شب بیداری
هاش زیبایی غم غربت مسافرت هاش ..جاده...
ولی حالا باید همشون رو به خاطرات بسپرم و بر گردم.
اونجا دوستانی دارم بهتر از برگ درخت و....
فرهاد کوه کن. دایی رسول پایه ثابت گریه های اخر شب.ساسان(زنده باد دولت
نشئگی).داش هادی جاش اون ته مهای قلبم.داش مهدی (قرن ما شاعر اگر...)
و تنهائی مشترکمان و و و ...
زندگی شاید رسم خوشایندی نیست
ای رفیق!من اینجا در(شاید) سرزمینم!
همیشه به فکر دریایم!
و تو ای رفیق من در دریائی!
اگر من به جستجوی دریا بر ایم خشکی!
و اگر تو به جستجوی دریا بر ایی دریا!
و ای رفیق من در اینجا (شاید )سرزمینم
هماره به فکر دریایم...
همین....
+ نوشته شده توسط سهراب در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385 و ساعت
5:14 |