تبليغاتX
پرنده مهاجر
چندانکه قصدت می کنم

سرشانه هایت چونان یکی شمشیر

چه بی رحمانه می درخشند

به بستری که خواهی خفت

به مسلخی که خواهم مرد.

و من از اندامت فهرستی خواهم ساخت

و چون شعری ناب

سطر به سطر بند به بندت را

از بر خواهم نمود.

ناخنهایت عموزاده های گیلاس اند

و من گاه در این اندیشه ام که کاش

می شد خراشم دهند

وقتی که تو را می بوسم.

گیسوانت تار به تار مو به مو از آن من باد

و از تمامی سرزمین ها

تنها قلب وحشی تو موطنم.

اکنون که مال منی

رویایت را تنگانگ رویایم بخوابان

و به عشق و رنج و کار بگو که اکنون

همه باید بخوابند.

پابلو نرادا                     

+ نوشته شده توسط سهراب در دوشنبه دوم آذر 1388 و ساعت 11:0 |

با سلام راستی نمیدونم چه رازی در این پاییز هست که بازم یه پاییز دیگه  بعد دو سال  هوس کردم 

 ...بنویسم شاید ای پاییز آرام رنج تلخ زاده شدن مرا به تو پیوند می دهد آه شاید

 

چندی پیش سالروز زاده شدن گیله مردی از خطه سبز گیلان بود که شاید کمتر  

 شناخته شده است بیژن نجدی شاعری که به گفته خودش :

سه بار زاده شدم/بار سوم۱۳۲۰/ همان ۱۹۴۴ میلاد مسیح/ که شرمگین بودم.

یادش را گرامی می داریم با تکه ای از وصیتنامه اش:

و می بخشم به پرندگان رنگ ها کاشی ها و گنبدها/ به یوز پلنگانی که با من دویده

اند/غار و قندیل های آهک و تنهایی/ و بوی باغچه را/ به فصلهایی که می آیند بعد از

من...

 

 

+ نوشته شده توسط سهراب در شنبه سی ام آبان 1388 و ساعت 16:37 |
بعد مدتها دوباره دوست دارم تو این وبلاگ بنویسم...
+ نوشته شده توسط سهراب در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 و ساعت 20:31 |
به شانه ام زدی که تنهایی ام را تکانده باشی به چه دلخوش کرده ای

 

به تکاندن برف از شانه های ادم برفی...

 

این روزها حس غریبی دارم مثل حس یه اعدامی که قراره چند شب دیگه

 

در یه صبح خاکستری به چوبه دار اویخته بشه.راستی اگه میدونستی چند

 

روز دیگه اعدام بشی چه حسی داشتی؟

 

 

+ نوشته شده توسط سهراب در چهارشنبه چهارم مهر 1386 و ساعت 0:7 |

پاییز

ای پاییز ارام مرا تسخیر می کنی

و بر ابهایت خم می شوم تا اسمانت را بنوشم

گریز دلنشین درختان و گودالها را

رنج تلخ زاده شدن مرا به تو پیوند میدهد

و من در تو در هم میشکنم و باز التیام میابم

بی چاره انچه فرو میریزد

و زمین گرد می اورد

 

                     سالوادوره کوازی مودو(شاعر ویرانی و مرگ)

 

+ نوشته شده توسط سهراب در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 و ساعت 3:14 |
نمی دونم از کجا باید شروع کنم حرف( شایدم درد دل زیاده)...

در لحظه سرنوشت سازی از زندگیم قرار دارم.مثل همیشه یه دو راهی  ...

نمی دونم برم یا بمونم تا غرق بشم نرسیدن مقصد ماست شیرینش هم همینجاس(شاید)

ولی میدونم که میمونم غرق میشم میرم از خاطر و از یاد...

راستش من دانشجوی تبریزم ۲ سال اونجا بودم با همه سختی ها و مرارت هاش حالا میخوام بر گردم شهرم

(مشهد). یعنی میخوام انتقالی بگیرم.به خاطر مشکلات زیادی که دارم ولی...نمیتونم خاطرات اونجا شب بیداری

هاش زیبایی غم غربت مسافرت هاش ..جاده...

ولی حالا باید همشون رو به خاطرات بسپرم و بر گردم.

اونجا دوستانی دارم بهتر از برگ درخت و....

فرهاد کوه کن. دایی رسول پایه ثابت گریه های اخر شب.ساسان(زنده باد دولت نشئگی).داش هادی جاش اون 

ته مهای قلبم.داش مهدی (قرن ما شاعر گش...)و تنهائی مشترکمان.و  و   و ...

      **               زندگی شاید رسم خوشایندی نیست    ** 

 ای رفیق!من اینجا در(شاید) سرزمینم!

همیشه به فکر دریایم!

و تو ای رفیق من در دریائی!

اگر من به جستجوی دریا بر ایم خشکی!

و اگر تو به جستجوی دریا بر ایی دریا!

و ای رفیق من در اینجا (شاید )سرزمینم

هماره به فکر دریایم...

 

همین....

+ نوشته شده توسط سهراب در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385 و ساعت 5:14 |
یاد روز هایی که خیلی دور نیستند ...

یاد سالهای دور از خونه بخیر با همه شادی ها و تلخی هاش یاد شب بیداری هاش دو ستانی که روزگاری با هم

همدل و یکی بودیم ولی امروز حتی نمیدونم زیر سقف کدوم اسمونن.

 

                               

            دمپایی قرمز شکسته لبم کجاست

دمپایی ام مدتهاست جفت اش را از دست داده است

بخوابم

پا میشود بی سر وصدا

بی که خودش را بکشد بر موزاییک

از پله ها پاین میرود گاهی بالا

سرک میکشد به طبقه های جا کفش اتاقهای دیگر

دست و پا دراز صبح بر می گردد

پاشنه ای زمخت و ترک خورده دارد 

از من سراغ دمپایی سفید حمام میگیرد

از دمپایی های اشپز خانه هایی که رفته ام 

دراز می کشم بی جفت

مدتهاست که از دست دادمش

نه از پله ها از پي اش رفته ام

نه به طبقه هاي اين شهرك سري زده ام 

دراز مي كشم دراتاقم در خوابگاه شماره ۲

نام معشوقه هاي دانشجوئي كه كوچيده اند

روي ديوار، زير تخت ميخ ميكند نگاهم را 

بي قرار است دمپائي ام 

به اتق تلويزيون مي كشاندم 

انجا دمپائي هاي جفت زيادي گرد هم امده اند

"دمپائي قرمز شكسته لبم كجاست "

                                     م .ن

 

+ نوشته شده توسط سهراب در جمعه بیست و سوم تیر 1385 و ساعت 3:58 |
شر شر بارون و ناودونی پیر ....

هنوز هم صدای هم اغوشی دلنشین قورباغه ها   به گوش میرسه ... پس شاید من زنده ام ....

 دوست دارم شونه به شونه بارون ببارم ولی....

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

 

مدتی بود که تو این فکر بودم  که از این داش مهدی خودمون بنویسم. شاعر عاشق پیشه ای که به قول

  خودش میگه :با هر دختری که دوست شدم یکی از کوچه های این شهررا یاد گرفتم به تو که رسیدم

تمام کوچه های این شهر را بلد بودم.

مهدی نعمت زاده قراخیلی شاعر جوانی که میخواد روزی بزرگترین شاعر جهان بشه(خودش میگه)در

اردیبهشت ماه سال ۱۳۶۰ در روستای قراخیل از توابع قایمشهر به دنیا اومد اولین کتابش هم همین

پارسال به چاپ رسید با عنوان "گوش تا گوش این سالن حرف دارم"دو تا از کتاهای دیگش تا سال بعد

زیر چاپ میره انشالله ...

شعری از دوست شاعرم که روز تولدم به من هدیه داد:

ته ریش ایتالیایی ات سرد است و اندوه می باردش

  قدم زنان بر سنگفرشهای تبریز

پیانیست میشوی و انگشتانت روی شاسی ها نرده دیوار

سر ریز حوصله ات روی حرص و جوشهای نخورده ات

چایی از لاهیجان بانداز

روی حرص و جوشهای نخورده ات

تو سفری - اتوبوسی -ماسوله ای

سیسیل من لورکای من

بهار در گیلان با شکوفه آلوچه لبخندت اغاز میشود

                                                                        "نعمت زاده قراخیلی"

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط سهراب در جمعه هجدهم فروردین 1385 و ساعت 1:26 |

مدتهاپس ازخودکشی صادق هدایت ،همین چندی پیش در اخبار او خواندم که در ایام نزدیک

 به آن فرجام تلخ،چند اثارمنتشرنشده خودراکه نزد این و ان بوده ازشان میگیرد و با انچه

 از این دست آثار پیش خودش بوده، یکجا ودر یک لحظه بحرانی و خشماگین، می سوزاند،

و از ان جمله کتاب یا کتابچه ای بوده است یا نمی دانم چه، نامش"روی جاده نمنا ک"......

اکنون این زمزمه ایست با او و برای او و كتيبه شكسته بسته اي بر استانه ياد ارجمندش 

                                                                                                                             (ماث)

روي جاده نمناك

اگر چه حاليا ديريست كان بي كاروان كولي

ازين دشت غبار الود كوچيده ست،

و طرف دامن ازاين خاك دامن گيربرچيده ست:

هنوز از خويش ميپرسم

اه

چه مي ديده ست ان غمناك روي جاده نمناك

***

زني گم كرده بويي اشنا،و ازار دلخواهي؟

سگي ناگاه ديگر بار

وزيده بر تنش گمگشته عهدي مهربان با او

چنانچون  پار يا پيرار؟

سيه روزي خزيده در حصاري سرخ؟

اسيري از عبث بيزار و سير از عمر

به تلخي باخته دار و ندار زندگي را در قماري سرخ؟

وشايد هم درختي ريخته هر روز همچون سايه در ريزش

هزاران قطره خون بر خاك روي جاده هاي نمناك؟

 

چه نجوا داشته با خويش؟

پيامي ديگر از تاريكخون دلمرده سودازده،كافكا؟

-(درفش قهر،

نماي انتقام ذلت عرق يهودي از نظام دهر،

لجن در لج،لج اندر خون و خون درزهر.)-

همه خشم و همه نفرين،همه درد و همه دشنام؟

درود ديگري بر هوش جاويد قرون و حيرت عصياني اعصار

ابر رند همه افاق،مست راستين خيام؟

تفوي ديگري بر عهد و هنجار عرب،يا باز

تفي ديگر به ريش عرش وبر ايين اين ايام ؟

چه نقشي مي زدست ان خوب

به مهر و مردمي يا خشم يا نفرت؟

به شوق شور يا حسرت؟

دگر بر خاك يا افلاك روي جاده نمناك؟

دگر ره مانده تنها با غمش در پيش ايينه

مگر،ان نازنين عيار وش لوطي؟

شكايت مي كند ز ان عشق نا فرجام ديرينه،

وز او پنهان،به خاطر مي سپارد گفته اش طوطي؟

كدامين شهسوار باستان ميتاخته چالاك

فكنده صيد بر فتراك روي جاده نمناك؟

***

هزاران سايه جنبد باغ را،چون باد بر خيزد

گهي جونان گهي چونين.

كه مي داند چه مي ديده ست ان غمگين؟

دگر ديري ست كز اين منزل ناپاك كوچيده ست.

و طرف دامن از اين خاك بر چيده ست.

ولي من نيك ميدانم،

چو نقش روز روشن بر جبين غيب مي خوانم،

كه او هر نقش مي بسته ست،يا هر جلوه مي ديده ست،

نمي ديده ست چون خود پاك روي جاده نمناك.

                                                                               تهران،ارديبهشت۱۳۴۰

 مرثيه اي از مهدي اخوان ثالث براي هدايت...

         

كسي هرگز جاده هاي نمناك را نديد چه در لاهيجان و در ان جاده ها ي نمناك

بر صادق گذشت نميدانيم...

 

+ نوشته شده توسط سهراب در سه شنبه بیستم دی 1384 و ساعت 19:36 |
هر چند پای باد دراین دشت بسته است 

روزی پرنده ای

خواهد گذشت از سراین خانه تار

خواهد شنید قصه خاموشی تو را

از زاری خموش درختان سوگوار

بر بال  ابرهای  مسافر

خواهد گریست دردشت

 

...نمیدانم پشت این زمستان بهاری هست...

+ نوشته شده توسط سهراب در دوشنبه دوازدهم دی 1384 و ساعت 12:44 |


Powered By
BLOGFA.COM