تبليغاتX
پرنده مهاجر
از ستاره ها دورتر نمی روم

تو همین جا منتظرم باش

به گنجشک ها  گفته ام

هوای دلتنگی ات را داشته باشند

تا من برگردم

جایی میان همین ستاره ها

چشمه ای است

پوشیده از علفهای نقره ای

مگر تو  نمیخواستی زیر ماه بنشینی

و درخت ها و گربه ها و شیروانی های نقره ای را تماشا کنی

ماه از آب همین چشمه نوشیده است

که این همه مهتابی است

کنار پنجره منتظرم  باش 

                                                                                                                ""حافظ موسوی""

+ نوشته شده توسط سهراب در شنبه هفدهم اردیبهشت 1390 و ساعت 23:16 |
پروانه

رنگ بالهایش را از یاد برده است

پرنده

آوازش را از به یاد نمی آورد

دعا کنید

سطرهای عاشقانه

از یادمان نرود!

                                                                         ""حافظ   موسوی""

+ نوشته شده توسط سهراب در شنبه هفدهم اردیبهشت 1390 و ساعت 23:5 |

آنگاه

گهواره های کهنه را

در گورهای تازه

تکان دادی

و همزمان

پروانه را

از پیله اش پراندی

تا ترمه های باران خورده را

بر شاخه گوزن

بیاویز

مشقم کن

وقتی عشق را

زیبا بنویسی فرقی نمیکند که قلم

از ساقه های نیلوفر باشد

یا از پر کبوتر

.........                                                                                                  (حسین منزوی)

+ نوشته شده توسط سهراب در یکشنبه پانزدهم اسفند 1389 و ساعت 13:25 |
آره دلم اینجا بس تنگ است

بازم یک پاییز دیگه از راه رسید

راستی این چندمین پاییز زمینه؟

میدونم هیشکی نیمدونه، غم انگیز نیست؟

حس میکنم این پاییز ابدی که در من جاریست رو به سمت هیچ بهاری نداره!!

دلم واسه پاییزهای گذشته تنگ شده.

راستی کی میدونه دمپایی قرمز شکسته لبم کجاست؟؟

+ نوشته شده توسط سهراب در سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389 و ساعت 2:8 |
چندانکه قصدت می کنم

سرشانه هایت چونان یکی شمشیر،

چه بی رحمانه می درخشند

به بستری که خواهی خفت

به مسلخی که خواهم مرد.

و من از اندامت فهرستی خواهم ساخت

و چون شعری ناب

سطر به سطر بند به بندت را

از بر خواهم نمود.

ناخنهایت عموزاده های گیلاس اند

و من گاه در این اندیشه ام که کاش

می شد خراشم دهند

وقتی که تو را می بوسم.

گیسوانت تار به تار مو به مو از آن من باد

و از تمامی سرزمین ها

تنها قلب وحشی تو موطنم.

اکنون که مال منی

رویایت را تنگانگ رویایم بخوابان

و به عشق و رنج و کار بگو که اکنون

همه باید بخوابند.

پابلو نرادا                     

+ نوشته شده توسط سهراب در دوشنبه دوم آذر 1388 و ساعت 11:0 |

با سلام راستی نمیدونم چه رازی در این پاییز هست که بازم یه پاییز دیگه  بعد دو سال  هوس کردم 

 ...بنویسم شاید ای پاییز آرام رنج تلخ زاده شدن مرا به تو پیوند می دهد آه شاید

 

چندی پیش سالروز زاده شدن گیله مردی از خطه سبز گیلان بود که شاید

کمتر  شناخته شده است بیژن نجدی شاعری که به گفته خودش : 

سه بار زاده شدم/بار سوم۱۳۲۰/ همان ۱۹۴۴ میلاد مسیح/ که شرمگین بودم.


یادش را گرامی می داریم با تکه ای از وصیتنامه اش:

و می بخشم به پرندگان رنگ ها کاشی ها و گنبدها/ به یوز پلنگانی که با من

دویده اند/غار و قندیل های آهک و تنهایی/ و بوی باغچه را/ به فصلهایی که می

  آیند بعد از من...


 

 

+ نوشته شده توسط سهراب در شنبه سی ام آبان 1388 و ساعت 16:37 |
بعد مدتها دوباره دوست دارم تو این وبلاگ بنویسم...
+ نوشته شده توسط سهراب در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 و ساعت 20:31 |
به شانه ام زدی که تنهایی ام را تکانده باشی به چه دلخوش کرده ای

 

به تکاندن برف از شانه های ادم برفی...

 

این روزها حس غریبی دارم مثل حس یه اعدامی که قراره چند شب دیگه

 

در یه صبح خاکستری به چوبه دار اویخته بشه.راستی اگه میدونستی چند

 

روز دیگه اعدام بشی چه حسی داشتی؟

 

 

+ نوشته شده توسط سهراب در چهارشنبه چهارم مهر 1386 و ساعت 0:7 |

پاییز

ای پاییز آرام مرا تسخیر می کنی

و بر آبهایت خم می شوم، تا آسمانت را بنوشم

گریز دلنشین درختان و گودالها را،

رنج تلخ زاده شدن مرا به تو پیوند میدهد

و من در تو در هم میشکنم و باز التیام می یابم

بیچاره آنچه فرو میریزد

و زمین گرد می آورد

 

                     سالوادوره کوازی مودو(شاعر ویرانی و مرگ)

 

+ نوشته شده توسط سهراب در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 و ساعت 3:14 |
نمی دونم از کجا باید شروع کنم ( شایدم درد دل زیاده)...

در لحظه سرنوشت سازی از زندگیم قرار دارم. مثل همیشه یه دو راهی...

نمی دونم برم یا بمونم تا غرق بشم نرسیدن مقصد ماست شیرینیش هم

همینجاس (شاید)

ولی میدونم که میمونم غرق میشم میرم از خاطر و از یاد...

راستش من دانشجوی تبریزم ۲ سال اونجا بودم با همه سختی ها و مرارت هاش

حالا میخوام بر گردم شهرم (مشهد). یعنی میخوام انتقالی بگیرم.

به خاطر مشکلات زیادی که دارم ولی...نمیتونم خاطرات اونجا شب بیداری

هاش زیبایی غم غربت مسافرت هاش ..جاده...

ولی حالا باید همشون رو به خاطرات بسپرم و بر گردم.

اونجا دوستانی دارم بهتر از برگ درخت و....

فرهاد کوه کن. دایی رسول پایه ثابت گریه های اخر شب.ساسان(زنده باد دولت

نشئگی).داش هادی جاش اون ته مهای قلبم.داش مهدی (قرن ما شاعر اگر...)

و تنهائی مشترکمان و و و ...

                   زندگی شاید رسم خوشایندی نیست  

 ای رفیق!من اینجا در(شاید) سرزمینم!

همیشه به فکر دریایم!

و تو ای رفیق من در دریائی!

اگر من به جستجوی دریا بر ایم خشکی!

و اگر تو به جستجوی دریا بر ایی دریا!

و ای رفیق من در اینجا (شاید )سرزمینم

هماره به فکر دریایم...

 

همین....

+ نوشته شده توسط سهراب در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385 و ساعت 5:14 |


Powered By
BLOGFA.COM